تبليغاتX
شعر و ادب

شعر و ادب

سروده هاي من و يا ديگران

ای چراغ زندگانی،مادرم
 
ای امید جاودانی،مادرم
 
ای که شد روشن زتو شبهای من
 
زان فروغ آسمانی،مادرم
 
تکیه گاهم بود دردامان تو
 
دامن تو خود جهانی،مادرم
 
سینه ی تو معدن هر راز من
 
دردلت مهر نهانی،مادرم
 
روی خوبت قبله ومحراب دل
 
در نماز زندگانی،مادرم
 
خواهم از حق تا که جاویدان شوی
 
دربهشت جاودانی،مادرم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19:48  توسط اسماعيل قرباني  | 

 
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
 
(( دکتر مصطفی چمران))
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:4  توسط اسماعيل قرباني  | 

من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:14  توسط اسماعيل قرباني  | 

عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط اسماعيل قرباني  | 

بنام حضرت دوست

می روم بار دگر تا بیکران آسمان

میروم تا قله دلواپسی ها تا بلندای غروب

می روم تا شب برای دردودل با آسمان

تا سیاهی پر از نور سیاه غصه ها

می روم تا  قصه هر غصه دل واکنم

با سیاهی شب و با رازهای آسمان

گفتم وگفتم ولی حرفی زاو نشنیده ام

رفتم و رفتم ولی دیگر زاو ببریده ام

لیک گوید با من ای دل رازهایت را مگو

من که خود دارم هزاران غصه ودلواپسی

از پلیدی و سیاهی

از غم و دردو شکایت  های دل ها ی دگر

گفت او با من برو ای یار غمگین زودتر

با خودت زاینجا ببر غم ها و درد ت یار من

طاقتم طاق است و من نتوانم از توبشنوم

من پریشان و پر از غصه

زاو رنجیدم وگفتمش هرگز نباشد رسم یاری زآسمان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:14  توسط اسماعيل قرباني  | 

قاصدک از تو چه پنهون،خیلی وقته گله دارم

خیلی وقته از خوشی ها،رفتم فاصله دارم

 

قاصدک غریبه نیستی،روزگارشون سیاه شد

طعمه چنگال قسمت،سرنوشت بچه ها شد

 

قاصدک خوشا به حالت،رفتی خبر نداری

نمی بینی بچه ها رو،که می میرن از نداری

 

دخترا جای عروسک،کاسه ی گدایی دارن

تا که خرج زندگی رو،مث یه مرد در بیارن

 

لرزهاشون ندیدی،توی شبای سرد بهمن

همُ تو بغل میگیرن،تا که با سرما بجنگن

 

چشای معصومشون رو، وقت التماس ندیدی

مادرم مریضه آقا،تو اینا رو نشنیدی

 

نشنیدی وقتی میگن،یه سیگار آقا یه دونه

نذارین خواهرم امشب،تو گرسنگی بمونه

 

تو رو قرآن یه گل سرخ،ازتون که کم نمیشه

بخرین آقا تموم شد،همه بردن آخریشه

 

سایشونم از خجالت،دیگه باشون راه نمیاد

اعتراضیم ندارن،ازشون صدا نمیاد

 

قاصدک حتی خود تو،واسشون دل نسوزوندی

جای دستای سیاشون،رفتی پیش ابرا موندی

 

یه بارم خبر براشون، از گل شادی ندادی

نگو ناراحتشونی،تو که دلداده به بادی

 

برو تن بده به پرواز،نگو ناراحتشونی

تو با تنپوش سفیدت، از سیاهی چی می دونی..../

               

                               هومن طالش شریفی

            دانشجوی مجتمع فنی و مهندسی نوشیروانی بابل

با تشکر از :حسین

******************************************************************جان و دل از عاشقان مي‏خواستند

جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

تا نيابم آن چه در مغز منست

يك زماني سر نخارم روز و شب

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد

گاه چنگم گه تارم روز و شب

مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود

تا به گردون زير و زارم روز و شب

ساقيي كردي بشر را چل صبوح

ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

در ميان اي قطارم روز و شب

مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر

همچو اشتر زير بارم روز و شب

تا بنگشايي به قندت روزه‏ام

تا قيامت روزه دارم روز و شب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:42  توسط اسماعيل قرباني  |